ریحانهریحانه، تا این لحظه: 19 سال و 10 ماه و 29 روز سن داره

ریحان جیگر

نور الزهرا

دیشب یکی از دوستای بابا اومده بودن خونمون که تقریبا دو سال بیشتر بود که ندیده بودیمشون . آخه دو ساله که از اینجا رفتن یه شهر دیگه ولی چون این روزا اومده بودن اینجا دیشب هم اومدن یه سری به ما زدن. قبل از این آخرین باری که دیدمشون دختر کوچولوش تازه به دنیا اومده بود اما دیشب که دیدمش ماشالا بزرگ و خوشگل و بانمک شده بود . اما امان از دست تو که بعضی وقتا مهربونی و بعضی وقتا بداخلاق میشی . مثلا همین دیشب سر یه بادکنک چه دعوایی که با هم نمی کردین . هر چی می گفتم ریحانه ، نورالزهرا کوچیکه مهمونته اما تو هم بدتر افتاده بودی سر لج . ولی بالاخره آخرش بخیر گذشت و حسابی افتادین به بازی کردن .   دختر گلم می دونم تنهایی و دور و برت هم کسی نیست...
1 آبان 1390

شروع کلاسها

سلام عزیزکم از امروز کلاسهای دفتر شروع می شه البته فعلا دو تا کلاسه که متاسفانه یکیشو انداختن چهارشنبه ها و یکیشو هم پنج شنبه ها. خیلی بد شد اینجوری مجبورم دو روز و هر روز فقط به خاطر یه دونه کلاس برم بیرون . حالا اینش یه مشکل ، مشکل بزرگتر اینه که چهارشنبه ها که بابایی میره سر کار دوباره مجبور می شم به خاله زینب زحمت بدم تا تو بری پایین خونشون . بازم این خیلی مسئله حادی نیست از همه بدتر اینه که تو خیلی غدی و می خوای تو خونه تنها بمونی و حاضر نمی شی بری پایین . والا نمی دونم از دست این کارای عجیب غریبت چی کار کنم دخمرکم. دیشب که بهت می گفتم از خواب پا شدی برو پایین می گفتی نه یه آژانس می گیرم میام پیشت . خدا عاقبتمونو ختم به خیر کنه ...
1 آبان 1390

مهد قرآن

سلام دختر قشنگم . چند روز پیش با هم رفتیم و اسمتو نوشتم مهد قرآن . و با اینکه متولد سال 85 هستی اما چون متولد آبانی امسال نشد اسمتو پیش دبستانی بنویسیم و برای همین هم امسال اسمتو نوشتم مهد قرآن پایه آمادگی . تا هم قرآن و چیزای دیگه یاد بگیری و هم از این تنهایی دربیای و بتونی اونجا دوستای خوبی پیدا کنی . البته هنوز کلاساتون شروع نشده و احتمالا چهارم پنجم مهر شروع میشه . و تو هم حسابی برای رفتن به مدرسه ذوق و شوق داری و من از این بابت خوشحالم . امیدوارم وقتی هم که کلاساتون شروع شد خوشت بیاد و حسابی مشغول بشی. راستش من هم به خاطر تو خوشحالم که بالاخره یه جایی میری و سرگرم میشی و هم به خاطر خودم خوشحالم که بالاخره یه وقت آزاد پیدا می کنم تا بت...
1 آبان 1390

اولین روز کلاسهای ریحانه جونم

سلام عزیزکم امروز ساعت 1 بعداز ظهر یعنی درست یک ساعت و ربع پیش با هم رفتیم مهد قرآن . و تو حسابی شوق و ذوق داشتی که بریم . امروز  استثنائا که روز اولتونه براتون جشن گرفتن از ساعت 1 و نیم تا 4 . همه دوستاتم اومده بودن . البته هنوز باهاشون دوست نشدی اما امیدوارم به زودی با همه ایاق بشی . خلاصه شما بچه ها رفتین سر کلاس و خانوم ده پرور یعنی معلمتون هم اومد . از اون ور ما مامان ها هم که نگران شما بودیم بیرون وایساده بودیم ببینیم شما چه می کنین. اما خانوم مدیرتون همش به ما می گفت برین خونه هاتون و ساعت 4 بیاین . منم یه کم وایسادم و یواشکی دیدم که وقتی خانوم معلم از شما پرسید کی بلده قرآن بخونه تو گفتی من و شروع کردی به قرآن خوندن که حسابی...
1 آبان 1390

خاطره روز اول مهد

دیروز که گذاشتمت مهد دوباره ساعت 3 و نیم اومدم دنبالت البته پیاده و کلی حال داد .تازه یه بهونه و اجباری برای پیاده روی پیدا کردم . مگه اینجوری مجبور بشم یه کم پیاده روی کنم . البته ازخونه تا مهدت با اتوبوس دو سه تا ایستگاهه اما چون به سمت مهدت سرپایینیه در عرض یه ربع رسیدم اونجا . خلاصه دیروز فقط جشن داشتین و بازی و خانوم معلمتون براتون یه شاخه گل رز زیبا و یه مداد که سرش رو فرفره زده بود و تزئینش کرده بود رو به شما یادگاری داد . من اونارو ایشالا تا وقتی بزرگ بشی برات نگه می دارم . خلاصه به عنوان اولین روز حسابی حال کرده بودی و می گفتی که حسابی بهت خوش گذشته بود . راستی در مورد کیفت نگفتم که بالاخره برات یه کیف چرخ دار خوشگل خریدیم . آخه ت...
1 آبان 1390

دختر گلم با لباس فرم مهد

سلام نازنینم از امروز هفته دوم مهدتون شروع میشه.تو این چند وقت لباس فرمت آماده نبود و تو با لباس دیگه می رفتی مهد ولی برای این هفته لباست رو که داشتن می دوختن آماده شد و تو از امروز با این لباسا رفتی . منم چند تا عکس خوشگل ازت کنار مهدتون انداختم تا یادگاری بمونه. اینم از عکسات:       فدای دختر قشنگم بشم عسلم اینم از در مهدتون و اینم آخریش ...
1 آبان 1390

دختر ناز و مهربون من

سلام نازدختری من راستش الان که نشستم پای وبت کلی هم کار دارم فقط اومدم بهت بگم خیلی خیلی دوستت دارم. اومدم بگم از خدای مهربونم خیلی خیلی ممنونم که تو رو به من داد .خواستم از خداجون تشکر کنم که تو اینقدره نازی. راستش توی این غربت و دوری از خانواده ام مخصوصا مامان عزیز و مهربونم و بابابی نازنینم تو و بابایی بعد از خدای مهربون تنها یار و همدم من هستین. از کارایی که الان می کنی اینه که خیلی به من ابراز محبت می کنی.مثلا راه به راه میای منو می بوسی.وقتی داریم تو کوچه با هم راه می ریم و دستت تو دست منه دستمو می بوسی و می گی دوستت دارم. من هم خیلی خیلی خیلی .........زیاد دوستت دارم. ...
26 مهر 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ریحان جیگر می باشد