عکسای کوچیکی های ریحانه
این ریحانه خانوم گله و الان ما خاله ها یعنی خاله نسرین ، خاله سعیده ، خاله سیمین و دایی علی داریم واسه ریحانه مطلب میذاریم و خیلی شب به یادموندنییه شده الحمدلله و این یکی ...
نویسنده :
مامان جون
0:31
شب قدر
سلام عزیزم چند روزی میشه که برات ننوشتم. تو این چند روز خیلی اتفاقا افتاد. از جمله اینکه شبهای قدر رو پشت سر گذروندیم. شب نوزدهم و شب بیست و یکم رو رفتیم گلزار شهدا که آقای پناهیان اونجا برنامه داشت و خودش از اول تا آخر دعای جوشن کبیرو خوند . خیلی قشنگ می خونه یعنی وسط فراز ها کلی مناجات می کنه اونم خیلی قشنگ . تو هم که خیلی علاقه نشون میدادی از ساعت 10 شب لباس پوشیده بودی که بریم ولی چون ما می دونستیم که تا سحر خسته می شی ساعت دوازده این طورا رفتیم . که البته بگم که بازم آخراش خسته شده بودی و همش می گفتی بریم خونه و منم که برات بالش برداشته بودم هر چی بهت می گفتم بیا بخواب حرف گوش نمی دادی .اما شب سوم که خیلی هم خوابت میو...
نویسنده :
مامان جون
0:25
تهران
امروز ریحانه خونه ی مامان جون فاطمه اینا بود یعنی از دیشب امدیم تهران و امروز هم محمد حسین و زهرا امدن اینجا و شما حسابی باهاشون بازی کردی و الان هم داری می گی برات چی بنویسم البته من الان خاله ام که دارم برات می نویسم ریحانه جیگر ...
نویسنده :
مامان جون
0:03
فسقلی مامان تو 4 -5 ماهگی
نوزادی ریحانه
سلام عزیزکم این عکسو می بینی.شاید اولین عکسی باشه که از نوزادیت دارم.البته الان یادم اومد اولین عکستو خاله مریم تو بیمارستان با موبایلش ازت گرفته بود ولی چون بعدا می خواست اون گوشیشو بفروشه همه عکساشو پاک کرده بود آخه متاسفانه گوشیش هم یه کابل انتقال به کامپیوتر نداشت یا داشت و گم کرده بود،به هر حال اون عکسا پاک شد و این کوچیکترین عکسیه که ازت دارم. وای که چقدر ناناز بودی اون موقع ها البته ناناز مردم آزار می بینی چه آروم خوابیدی آخه روز بود.کاش از شب هات هم عکس می گرفتم .اون وقتی که از ساعت ده یازده شب تا چهار و نیم پنج صبح یه سره گریه می کردی و خوابو ازمون گرفته بودی .اصلا دلم نمی خواد برگردم به اون روزا .و این اذیت هات همچنا...
نویسنده :
مامان جون
15:34
غذا ی ریحانه
ریحانه بعضی موقع ها ساعت دیر غذا می خوره ( این مطلبم خود ریحانه گفته تا بنویسم اما کلا تا اینجایی که من میدونم تو غذا خوردن خیلی مامانش و اذیت می کنه و با اینکه خیلی فعالیت داره اما خیلی کم غذا می خوره ، مخصوصا با وجود ماه مبارک رمضان الهی فکر کنم ریحانه هم روزه می گیره ، نازی تو فقط 4 سالته خوب غذا بخور خاله جون ) ...
نویسنده :
مامان جون
14:19
کفش ناز تو
ریحانه از 4 سالش 5 سالش شده امده تهران زنگ زده به عمو معین میگه خاله بیداره بعد عمو گفته بیداره ، بعد ریحانه امد پایین بعدش ریحانه گفتش برام مطلب بذار بعدش این نوشته رو خود ریحانه گفته تازه می خواد دو تا عکس بذاره یه عکس بزرگ ، یه عکس کوچک ، این خود مطلبش بود ( سلام ریحانه جون الان امده خونه ی ما تا من براش وبلاگش و آپ کنم ، مطلب بالا رو هم خودش گفته تا براش بنویسم ) ...
نویسنده :
مامان جون
14:08
ریحان جون
ریحانه بعد از اینکه سه سالش شد بعدش بزرگ شد و چهارساله شد بعدش خاله سیمین براش وبلاگ گذاشت. تموم شد. (سلام این خاطره رو خود ریحانه گفت و من براش نوشتم اخه ریحانه جون امده تهران و الان خونه ی ماست ) ...
نویسنده :
مامان جون
19:22
اولین مهمونی افطاری
سلام قشنگم خوبی؟ تو هنوز حموم نرفتی؟بجنب کلی کار داریم آخه قراره انشاءالله امروز بریم تهران افطار رو خونه مامان جون منصوره باشیم.فردا هم خونه خاله جون پس فردا هم خونه مامان جون فاطمه . تازگی ها مدل حموم رفتنت عوض شده یعنی خودت می ری زیر دوش می ایستس و سرتو می شوری .دستت درد نکنه خیلی کار منو راحت کردی . الان هم توی حال نشستی و داری سریال مختار رو نگاه می کنی . می دونی پخش سریال مختار از شبکه 1 تموم شده و دوباره شبکه آی فیلم داره اونو پخش می کنه و تو اونقدر این سریال رو دوست داری که نشستی دوباره داری نگاهش می کنی فکر کنم این سریال با تمام جزئیاتش تا بزرگیت هم تو ذهنت بمونه.حالا دلت می خواد با این قطاره بریم تهران پس بجنب ...
نویسنده :
مامان جون
14:21










